الشيخ عباس القمي ( مترجم : محمد محمدى اشتهاردى )

70

كحل البصر في سيرة سيد البشر ( سيرت پيامبر اعظم و مهربان ) ( فارسى )

عبد المطّلب شدند و در حالى كه شمشير بدست داشتند در برابر پدر ايستادند . عبد المطّلب ، پيراهن خود را در تن حرب كرد و عباى خود را به دوشش انداخت ، و او را به سوى پسرانش عرضه نمود . آنها فهميدند كه پدرشان عبد المطّلب به حرب ، پناه داده است . اما اينكه عبد الله بن جعفر گفت : يا به « اميّه » افتخار مىكنى با اينكه ما مالك او شديم ؟ ، رازش اين است كه عبد المطّلب با اميّة بن عبد شمس در مورد دو اسب خود گرو بندى كردند بر اين قرار كه اگر اسب هر يك از آنها سبقت گرفت ، برندهء صد شتر و ده غلام و ده كنيز ، و يكسال بردگى براى بازنده گردد ، و موى جلو سر بازنده چيده شود . در اين مسابقه ، اسب عبد المطّلب سبقت گرفت ، و آنچه را برنده شده بود گرفت و همهء آن را بين قريش تقسيم نمود ، و خواست قسمتى از موى جلو سر اميّه را طبق شرط بندى بچيند ، و يا بجاى آن ، اميّه بردگى ده سال را بپذيرد . اميّه بردگى ده سال را پذيرفت ، بنابراين عبد المطّلب مالك او شد « 1 » . و امّا اينكه عبد الله بن جعفر گفت : يا به وجود « عبد شمس » كه از او سرپرستى كرديم مىنازى ؟ رازش اين است كه عبد شمس آدم تهيدست و فقير بود ، و برادرش هاشم از او سرپرستى مىكرد ، و مخارج زندگى او را اداره مىنمود تا او از دنيا رفت . موقعيت عبد المطّلب و اميّه ابو الفرج در كتاب اغانى مىنويسد : معاويه به شخصى بنام دعبل كه در نسب شناسى شهرت داشت گفت : آيا عبد المطّلب را ديده‌اى ؟ دعبل : آرى .

--> ( 1 ) ابو طالب در اشعار خود به همين مطالب اشاره كرده آنجا كه مىگويد : « قديما ابوهم كان عبدا لجدّنا . . . » . ( مؤلّف ) .